آدم وقتی اسم اکبر عبدی را میشنود، ناخودآگاه یک لبخند روی لبش میآید، ولی ته دلش هم یک ترسی مینشیند که نکند یک روز این لبخندها برای همیشه جایشان را به حسرت بدهند.
سن ۶۶ سالگی برای رفتن و پر کشیدن اکبر عبدی خیلی زود است؛ مخصوصاً برای کسی که یک ملت با او خندیدند و گریه کردند و تازه باید تجربههایش را در صحنه تئاتر یا بر پردههای سینما و حتی در انتقال تجربه و آموزش به کار ببرد.
توی تاریخ سینمای ما، بازیگر کمدی کم نبوده و نیست، ولی چند نفرشان میتوانند ادعا کنند که واقعاً توی دل مردم خانه کردهاند؟ این «محبوب بودن» و «مردمی بودن» یک فرمول فرمایشی یا خریدنی نیست؛ یک هنرِ دلی است که فقط تعداد انگشتشماری از نابغهها رگ خوابش را بلدند.
راز ماندگاری این آدمها کلاً توی دو تا چیز خلاصه میشود:
اولیش آن مهارت و نبوغ بیحدومرزشان است؛ اینکه میتوانند با یک حرکت چشم، با یک تغییر لحن ساده یا نشستن توی قالب یک کاراکتر کاملاً متفاوت، جادو کنند؛ مثل اکبر عبدی که میتواند توی «مادرِ» علی حاتمی، جوری نقش یک آدم با شرایط خاص را بازی کند که دلت برایش کباب شود و همزمان توی «دزد عروسکها» یا «سفر جادویی» جوری بچهها را بخنداند که قهرمان رؤیاهایشان بشود، یا در «اخراجیها» قشر حزباللهی، رزمنده و مذهبی را وادار به قهقهه کند! کدام بازیگر را سراغ داری که بتواند همزمان هم پیرزن بشود، هم بچه بشود، هم لاتِ چالهمیدان و هم یک آدم اتوکشیده؟ این یعنی همان مهارت ناب! عبدی فقط نقش بازی نمیکرد، او به نقشها «جان» میداد.
اما دومی که از اولی هم مهمتر است، خاکی بودن و مردمی بودنشان است. اینها هیچوقت خودشان را از مردم جدا ندانستند. پشت آن چهرههای خندان، همدردی با دردهای جامعه بوده؛ انگار زبان گویای همان آدمهایی بودند که تریبونی برای حرف زدن نداشتند. وقتی بازیگری درد مردم را بفهمد و فریاد بزند، مردم هم او را روی چشمشان نگه میدارند. اکبر عبدی دقیقاً همین بود؛ کسی که از خود مردم بود و برای خود مردم نفس کشید.
عبدی هیچوقت نخواست «سلبریتی» باشد؛ او همیشه «بچه نازیآباد» ماند. وقتی توی مصاحبههایش از سفرههای خالی مردم میگفت یا با همان لحن شیرینش به مشکلات اجتماعی تیکه میانداخت، آدم حس میکرد یکی از اعضای خانوادهاش دارد حرف میزند. اصلاً انگار ناف این آدم را با «مردم» بریدند. برای همین است که حتی وقتی خبر رفتنش میآید، همه به هم میریزند. چون ما فقط یک بازیگر را از دست نمیدهیم، ما بخشی از خوشیهای دستجمعیمان، بخشی از خاطرات شبنشینیهایمان را از دست میدهیم.
به خانواده محترم ایشان، بهخصوص به همسر فداکارشان و همچنین دختر گرانقدرشان، تسلیت عرض میکنم.
5949















