خبرگزاری تسنیم، لرستان: اول صدا آمد، نه مثل صداهای زمین، نه مثل باد که از کوه پایین میافتد، نه مثل رعد که از دور خودش را معرفی میکند، یک صدا که انگار از بیرونِ فهم انسان وارد شد، تیز، بریده، ناهمگون.
بعد موج آمد. موج نهفقط روی ساختمانها، روی بدنها، روی شیشهها، روی درها، روی نفسها. چیزی در هوا شکست که دیده نمیشد اما حس میشد، مثل وقتی که زمین زیر پا برای یک لحظه مطمئن نیست که هنوز زمین است یا نه. بعد از آن بود که دود جنگ تحمیلی در 9 اسفند 1404 بالا رفت.
جنگ همیشه اول حقیقت را تکهتکه میکند. هیچچیز یکباره کامل نمیشود. ابتدا فقط تصویرهای پراکنده است؛ یک ساختمان آسیبدیده، یک خیابان بسته، یک صدای آژیر، یک خبر نصفه. اما این تکهها بهمرور روی هم میافتند و یک واقعیت بزرگتر را میسازند.
این واقعیت آرامآرام خودش را نشان داد: حملات متعدد، در چند نقطه، با گسترهای که هیچکس در لحظه اول آن را کامل نمیدید. 101 اصابت و 64 نقطه در لرستان با بیش از 2500 مجروح و 143 شهید، اما در آن ساعتها هیچکس عدد نمیشمرد. مردم فقط دنبال اسم بودند، دنبال چهره بودند، و دنبال صدا.
در خیابانها، آدمها بهسمت صداها حرکت میکردند. در بیمارستانها، درها یکییکی باز میشدند و تختها یکییکی پر میشدند. اورژانس دیگر یک بخش از شهر نبود، تبدیل شده بود به مرکز شهر و در آن بدنها نشانهدار شده بود با موج، ترکش، و خون.
شهرها در همان حال، به دو جهان تقسیم شده بودند: بیرون و داخل بیمارستان. بیرون هنوز صدای مردم بود، حرکت، دویدن، جستوجو. داخل اما زمان شکل دیگری داشت، کند، سنگین، نفسگیر. در آنجا هر ثانیه بهمعنای تصمیم بود، بهمعنای انتخاب میان ادامه و توقف.
درست در همین نقطه بود که لرستان از مرحله شنیدن جنگ عبور کرد و وارد مرحله زندگی در جنگ شد. در اینجا زندگی همیشه با صبر تعریف شدهاست؛ صبری که در شیب زمین، در کوچهای فصلی، و در صدای ممتد آب جاری است. در این جغرافیا، خانهها به زمین نزدیکترند، و آدمها بههم. فاصلهها کوتاه است، نهفقط در مسیر که در نسبتها. هر نام به نامی دیگر وصل است؛ هر خانه، به خانهای دیگر.
خانهای که چندبار عزادار شد
در گزارشها نخستین چیزی که خود را نشان میدهد، پراکندگی جغرافیایی تلفات است. خرمآباد، دورود، بروجرد، دلفان، کوهدشت و سایر شهرها. نامها پشتسر هم میآیند بهعنوان مکانهایی که هرکدام، سهمی از فقدان را حمل میکنند. این، دیگر یک حادثه نقطهای نیست؛ یک استان، بهصورت همزمان درگیر شد.
در این پراکندگی، الگوهایی شکل میگیرد که معنای حادثه را عمیقتر میکند. یکی از این الگوها، تکرار نامهای خانوادگی است. در فهرستها، نامهایی دیده میشود که بیش از یکبار آمدهاند؛ نشانهای از آنکه یک خانواده، بیش از یک عضو خود را از دست دادهاست. خانواده «خدایی»، با چند نام در کنار هم، فقط یک مثال است از این الگو. این تکرار، عدد نیست؛ تصویری از فقدان همزمان است در یک خانه.
وقتی چند نام عبدالناصر، فرید، و امیرحسین از یک خانواده در یک روز ثبت میشود، مفهوم سوگ تغییر میکند. اینجا، دیگر با یک فقدان مواجه نیستیم؛ با فروپاشی همزمان چند پیوند روبهرو هستیم. خانهای که صبح با چند صدا بیدار شده، شب، با سکوتی چندبرابر مواجه است. در چنین شرایطی، سوگ، نه خطی است، نه قابل تقسیم؛ لایهلایه است و هر لایه بر لایه دیگر مینشیند.
پیش از حادثه، این خانه مثل هر خانه دیگر بود: رفتوآمد، کار، خستگی و برنامههای روزانه. اما ضربه که آمد، زمان به دو نیم شد. آنچه از دست رفت، فقط چند نفر نبود؛ توازنِ خانه بود.
پس از تشییع خانه میماند و سکوتی که شکلش تغییر کرده. کفشهایی که کمتر شدهاند، صندلیهایی که خالی ماندهاند، و نامهایی که دیگر پاسخ نمیگیرند. اینجا، جنگ فقط جان نگرفته؛ الگوی زندگی را شکسته است.
زنانی که رفتند و ریتم خانه شکست
در لرستان، خانه فقط با دیوار تعریف نمیشود؛ با جریان تعریف میشود. جریانی که از صبح آغاز میشود، از آشپزخانه عبور میکند، در اتاقها پخش میشود و شب دوباره در یک نقطه جمع میشود. این جریان، معمولاً نام دارد؛ فرحناز، زهرا، مریم، فریبا. اما در واقعیت، این نامها مرکز ثقل زندگیاند.
وقتی در میان اسامی شهدا، چندین نام زنانه کنار هم دیده میشود، این یعنی جنگ، به جایی رسیده که ریتم خانه را هدف گرفتهاست. زن در لرستان حلقه اتصال است؛ کسی که بین نسلها، بین کار و زندگی، بین صبح و شب، پیوند برقرار میکند. وقتی این حلقه حذف شود، زنجیره باقی میماند، اما دیگر بههم متصل نیست.
در خانهای که زن از دست میرود، اولین چیزی که تغییر میکند، صدا نیست؛ ریتم است. جمعها شکل میگیرد، اما چیزی کم است که نامش بهراحتی گفته نمیشود. این چیزی کم، همان چیزی است که در آمارها جایی ندارد.
در روزهای بعد، وقتی اسامی خوانده و نامهای زنانه یکییکی ثبت شد، نقشها نیز از دست رفتند و نقش چیزی نیست که جایگزین شود. میتوان کسی را بهجای کسی دیگر نشاند، اما نمیتوان تجربه، عادت، و پیوند را بهسرعت بازسازی کرد.
در برخی خانهها، این فقدان، بهشکل مستقیم در زندگی روزمره دیده شد. کودکانی که بهدنبال کسی میگشتند که دیگر نبود. مردانی که با خلأیی مواجه شدند که پیشتر تجربه نکرده بودند. در چنین شرایطی، سوگ نیز شکل متفاوتی پیدا میکند. سوگ برای زن، در این بافت، فقط سوگ برای یک فرد نیست؛ سوگ گستردهتر است، چون دامنه تأثیرش وسیعتر است.
خانهای که یکباره خاموش شد
در لرستان، خانه بر شانههای دو صدا میایستد؛ صدایی که آغاز میکند و صدایی که ادامه میدهد. این دو صدا همیشه در کنار هماند؛ یکی اگر مکث کند، دیگری ریتم را نگه میدارد. زندگی در این همزمانی معنا پیدا میکند. اما در برخی از روایتهای جنگ نشانههایی دیده میشود که این همزمانی نه در زندگی که در فقدان رخ دادهاست؛ زوجهایی که با هم از دست رفتهاند.
در فهرستها، گاهی دو نام با یک نام خانوادگی کنار هم میآیند. این، یکی از سنگینترین شکلهای فقدان است؛ درست در جایی که نه یک نقش، که مرکز تصمیم و تعادل زندگی حذف میشود.
وقتی زن و مرد یک خانه همزمان از دست میروند، فقدان شکل دیگری پیدا میکند. در چنین وضعیتی خانه فقط خالی نمیشود؛ بیمرجع میشود. دیگر کسی نیست که نقطه شروع باشد، کسی نیست که نقطه پایان را مشخص کند. تصمیمها معلق میمانند و زندگی برای مدتی، جهت خود را از دست میدهد.
در مراسمهای تشییع، وقتی دو نام از یک خانه کنار هم خوانده میشود، فضا تغییر میکند. جمعیت، این همزمانی را درک میکند، حتی اگر چیزی نگوید. اینجا سوگ فشردهتر است به این دلیل که فاصلهای برای تنفس وجود ندارد. دو فقدان، در یک زمان، در یک مکان و در یک حافظه ثبت میشود.
یک روز، 22 تابوت شهید
در لرستان، بعضی روزها تقویم عادی نیستند؛ وزن دارند. جمعه، 29 اسفند 1404، روزی بود که زمان در عدد «22» جمع شد. نه بهعنوان یک رقم، بلکه بهعنوان تکرارِ پیدرپیِ فقدان. از صبحی که هنوز کامل روشن نشده بود تا ساعتی که نور رو به فرونشستن میرفت، شهر و روستاها در مسیری واحد قرار گرفتند: حملِ بیستودو تابوت در یک روز.
آن روز در خرمآباد 9 شهید، در دورود 9 شهید، در بروجرد یک شهید، دلفان یک شهید و کوهدشت نیز یک شهید تشییع شدند. اینجا، تشییع، دیگر یک مراسم واحد نبود؛ یک زنجیره بود. هر حلقه، به حلقه بعدی وصل میشد. پایانِ یکی، آغازِ دیگری بود. ذهن، در حالت معمول، برای هر فقدان، مجالی میخواهد؛ مکثی برای فهم، لحظهای برای پذیرش. اما در این روز مکثها کوتاه شد و پذیرش عقب افتاد. سوگ، بهجای آنکه در زمان پخش شود در یک روز متراکم شد.
از خرمآباد تا بروجرد، از دورود تا دلفان و کوهدشت حرکت همزمان در چند نقطه جریان داشت. هر شهر سهم خود را حمل میکرد، اما تصویر، یکی بود: شانههایی که وزن را تقسیم میکردند، دستهایی که زیر تابوت میرفتند و قدمهایی که بیصدا، اما هماهنگ پیش میرفتند. در چنین صحنهای فرد، در جمع حل نمیشود؛ در جمع تکثیر میشود.
در برخی نقاط جمعیت فشردهتر میشود. نزدیکیِ بدنها، به نزدیکیِ احساسها بدل میشود. آدمها ناخواسته بههم تکیه میدهند. این تکیه پناه است؛ پناهی موقت در برابر چیزی که بزرگتر از هر فرد است.
جایی که جنگ به آغاز زندگی رسید
در لرستان، زندگی معمولاً با صدا شناخته میشود؛ با اولین گریهای که در خانه میپیچد، با خندهای که کمکم شکل میگیرد، با قدمهایی که بعدتر روی خاک میافتد. اما پیش از همه اینها، مرحلهای هست که هنوز صدا ندارد؛ فقط امکانی است که در دل مادر شکل میگیرد.
در روایت جنگ تحمیلی سوم، نامی از «جنین» بهعنوان شهید، بهصورت مستقیم در فهرستها نیامدهاست. اما این نبودِ نام، بهمعنای نبودِ واقعیت نیست. چون وقتی جنگ به خانه میرسد، به جایی میرسد که آغاز زندگی در آن شکل میگیرد. وقتی آنجا دچار لرزش شود، چیزی قطع میشود که حتی هنوز به مرحله دیدهشدن نرسیده است.
جنین هیچ شناختی از جهان ندارد؛ نه از صدا، نه از خطر، نه از فاصله. تمام جهان او به بدن مادر محدود است. اگر آن جهان آرام باشد، او رشد میکند. اگر آن جهان بلرزد، این لرزش مستقیم به او میرسد. در چنین شرایطی جنگ به نقطهای میرسد که دیگر حتی به زندگی آغازشده محدود نیست؛ به زندگی در حال شکلگیری هم نفوذ میکند.
در چنین روایتهایی، مشکل اصلی، نبودنِ ثبت است؛ چون جنین هنوز هویت رسمی ندارد، هنوز نام ندارد، هنوز در هیچ فهرستی نیست. برای همین، اگر از دست برود، ممکن است در آمار نیاید. اما این نیامدن، بهمعنای کمبودنِ فقدان نیست؛ بلکه بهمعنای پنهانبودنِ آن است.
در لرستان، زمین همیشه نماد زایش بوده؛ جایی که بذر در آن قرار میگیرد و با زمان به زندگی تبدیل میشود. اما وقتی این چرخه قطع شود، زمین چیزی را از دست میدهد که حتی هنوز به سطح نرسیده بود. این، تفاوت اصلی این نوع از فقدان است: ازدستدادن چیزی که هنوز دیده نشده، اما قرار بوده دیده شود.
برای مادری که چنین فقدانی را تجربه میکند، سوگ شکل متفاوتی دارد. او نهفقط چیزی را از دست داده، بلکه چیزی را که هنوز کامل نشده بود، از دست داده. خاطرهای وجود ندارد که به آن تکیه کند؛ فقط تصوری از آینده وجود دارد که دیگر اتفاق نخواهد افتاد.
در کنار این، روایت کودکان نوزاد و چندماهه نیز قرار میگیرد؛ اینها، نزدیکترین نقطه به همان آغاز هستند. وقتی اینها از دست میروند، ما با همان مسئله مواجهیم، اما در مرحلهای جلوتر.
روایت از دل موشک، از دل بدن، از زبان یک جراح
جنگ، در لرستان، همیشه اول با صدا میآید. با صدایی که در دل کوه میپیچد و بعد، دیرتر، به گوش آدم میرسد که این صدا، عادی نیست. موشک، وقتی میآید، پیش از آنکه دیده شود، شنیده میشود.وقتی شنیده شد، دیگر دیر است برای فهمیدن؛ فقط باید واکنش نشان داد.
در آن روزها، شهر، شکل خودش را از دست داده بود. خیابانها همان بودند، خانهها همان اما معنا عوض شده بود. هر نقطه، میتوانست محل حادثه باشد. هر صدا میتوانست آغاز یک روایت باشد. در این میان مسیری شکل گرفت که بارها تکرار شد: از نقطه اصابت، به آمبولانس، از آمبولانس، به اورژانس، و از آنجا به اتاق عمل.
در این مسیر، بدنها منتقل میشوند. اما این بدنها، دیگر فقط بدن نیستند. شکافته شدهاند، تکهتکه شدهاند، نظم طبیعیشان بههم ریخته است. ترکش، مسیر خودش را در گوشت و استخوان باز کرده، و آنچه باقی مانده، چیزی است که باید دوباره تعریف شود. در چنین شرایطی، پزشک، فقط با یک بیمار مواجه نیست؛ با یک ویرانی در مقیاس کوچک مواجه است.
در یکی از همان روزها روایتی شکل گرفت که از زبان یک پزشک بهنام هرمز محمودوند، فوقتخصص جراحی پلاستیک، بازگو شد. او از روزی سخن میگوید که خبر حمله به یکی از مراکز نظامی رسید. هنوز ابعاد حادثه روشن نبود. فقط مشخص بود که شمار زیادی از نیروها آسیب دیدهاند.
در میان مجروحان، جوانی وجود داشت که وضعیتش از بسیاری دیگر وخیمتر بود. آسیبهای متعدد دیده بود. فشار خون بهشدت افت کرده بود. بدنش در آستانه فروپاشی قرار داشت. او را به اتاق عمل منتقل کردند. تیم جراحی کار را آغاز کرد. شکم باز شده بود. خونریزی ادامه داشت. اما منشأ اصلی آن هنوز پیدا نشده بود.
در چنین لحظههایی، اتاق عمل به جایی تبدیل میشود که زمان در آن معنای دیگری دارد. بیرون از اتاق، ساعتها میگذرند. اما درون آن، همهچیز در چند ثانیه خلاصه میشود. یک تصمیم، یک برش، یک تشخیص، یک حرکت دست. گاهی سرنوشت یک انسان به همین چند لحظه وابسته میشود.
از دکتر محمودوند خواسته شد به تیم جراحی ملحق شود و در پیداکردن منبع خونریزی کمک کند. او وارد اتاق شد. نوری شدید روی بدن مجروح افتاده بود. دستگاهها در حال ثبت علائم حیاتی بودند و پرستاران مشغول آمادهسازی خون و تجهیزات.
اما چیزی که در همان لحظه توجه او را جلب کرد، سن بیمار بود. جوان بود. بسیار جوان. آنقدر جوان که دیدن او روی تخت، وزن دیگری به ماجرا میداد. جستوجو برای پیدا کردن منبع خونریزی ادامه یافت. ترکشها در بخشهایی از بدن آسیب ایجاد کرده بودند. بافتها پاره شده بودند. خون میدان دید را محدود میکرد. همزمان واحدهای خون وارد میشدند. فشار خون بیمار بهسختی حفظ میشد. همه تلاش میکردند زمان بخرند.
اما گاهی شدت جراحات از توان بدن بیشتر است. گاهی مرگ، راه خودش را پیدا میکند. چند ساعت بعد، آن جوان به شهادت رسید. در همان لحظه بود که دکتر محمودوند متوجه لباس نظامی شهید شد. لباس هنوز بر تنش بود. نشانهای از هویتی که حالا بیشازپیش معنا کرده بود. او بعدها گفت با خود فکر کرده که باید آن تصویر را ثبت کند تا باقی بماند از اثرات جنگ.
روزها گذشت. مدتی بعد، وقتی صحبت از استفاده از آن تصویر شد، او تصمیم گرفت پیش از هر چیز با خانواده شهید هماهنگ کند. وقتی برای دیدار خانواده رفتند، اتفاقی رخ داد که روایت را وارد لایهای عمیقتر کرد. در میان چهرههای حاضر، زنی دیده شد که برای دکتر آشنا بود.
ابتدا دلیل این آشنایی روشن نبود. اما لحظاتی بعد، تصویر کامل شد. او همان پرستاری بود که در اتاق عمل حضور داشت. همان زنی که در آن ساعات بحرانی میان مجروحان رفتوآمد میکرد. همان زنی که با اضطراب و نگرانی کمک میکرد. حالا مشخص شده بود که او همسر همان شهید است.
در آن لحظه، دو روایت به هم رسیدند؛ روایت بیمارستان و روایت خانه. روایت اتاق عمل و روایت خانواده. چیزی که تا آن زمان دو داستان جداگانه به نظر میرسید، ناگهان به یک داستان تبدیل شد.
این، یکی از تلخترین چهرههای جنگ است؛ زمانی که مرز میان نقشها از بین میرود. پرستاری که همزمان هم عضو تیم درمان است و هم چشمانتظار نتیجه درمان همسرش. زنی که در همان لحظه که به مجروحان دیگر کمک میکند، نمیداند سرنوشت عزیز خودش چه خواهد شد.
گزارش از فاطمه نیازی
انتهای پیام/ 644









