بسیاری از دانشآموزان جزء خانوادههای بیسواد یا خانوادههایی بودند که به زبان بومی خویش صحبت میکردند. در نتیجه میزان مردود شدگان در حد چشمگیری بالا رفت. بنابراین برای حفظ منابع و امکانات چارهای نبود جز مشخص کردن کسانی که بیشتر احتمال دارد موفقیت تحصیلی کسب کنند.
تحول مهم دوم این بود که دانشمندان روانشناسی معتقد بودند که تواناییهای ذهنی، قابل اندازهگیری هستند. اگرچه تلاشهای اولیه بیشتر بر اندازهگیری تیزحسی و زمان واکنش متمرکز بودند ولی همین تلاشها بسترساز تحقیقات دیگری شدند.
آلفرد بینه و همکارش تئودور سیمون، با تهیه آزمون بینه – سیمون که تفاوتهای فردی در کارآیی ذهنی را مشخص میکرد، به رهبران جنبش هوشآزمایی مبدل شدند. هدف اصلی بینه، تدوین روش دقیق برای شناسایی کسانی بود که حقیقتا توانایی تحصیل نداشتند.
بینه و سیمون مثل معاصران خودشان، هوش را “قوای ذهنی” میدانستند که موروثی است؛ اگرچه معتقد بودند آموزشها و فرصتها نیز بر آن تأثیر میگذارند. به این ترتیب، جنبش هوشآزمایی به دنبال کمّیسازی عملکرد عقلانی و تداوم اجباری بودن تحصیل در اروپا و امریکای شمالی تثبیت شد.
مدارس صنایع نیروهای نظامی دولت ذاتا به آن دسته از تفاوتهای فردی که بر عملکرد عوامل و اعضایشان تأثیر میگذاشتند، علاقهمند بودند؛ بنابراین هوشآزمایی رونق گرفت.
تا سالها هیچکس در مورد اهمیت فوقالعاده و مصرف گسترده آزمونهای هوشی شک نکرد. اما در اواخر دهه 1960 روانشاسان به اعتبار این آزمونها حمله کردند. اساس بحثها نیز این بود که این آزمونها مادههای ناعادلانهای دارند.
هیئت تعلیم و تربیت ایالات کالیفرنیا در پی یک دادخواهی مدنی طولانی که در سال 1971 شروع شد، در سال 1975 استفاده از آزمونهای هوش برای سنجش ناتواناییهای آفریقاییتبارها را به حال تعلیق درآورد.
رأی دادگاه این بود که در هوشآزمایی، حق کودکان آفریقاییتبار ضایع میشود و بدون هیچ دلیل موجهی آنها را جزء افراد دچار اختلالات شناختی قرار میدهد. ولی برخی دیگر، نظر دادگاه را قبول نداشتند. بعضی از آفریقاییتبارها علیه این رأی شکایت کردند.
آنها معتقد بودند عملکرد آفریقاییتبارها در این آزمونها ضعیف نیست. عدهای هم آزمون بهره هوشی را یک دیو اجتماعی نمیدیدند، بلکه معتقد بودند میشود از آن برای اصلاح ظلمهایی که در محیط تأسفبار بر اقلیتها روا داشته میشود، استفاده کرد.
نظریههای موافق و مخالف

















