به گزارش خبرگزاری تسنیم از قم، سرشت ما با طلب آمیخته است و جان ما تشنه خواستن است، اما پرسش آن است در ساحت بیکران الوهیت، انسان بهراستی چه میجوید و چه میخواهد؟ نیایش را سه مرتبت است؛ سه وادی تو در تو در سلوک جان.
نخست، ساحت سوداگری؛
این نازلترین مرتبه، همان حجره داد و ستد روزمره ما با پروردگار است. سفره حاجات این جهانی را میگشاییم و فهرست کاستیهای دنیایی خویش را پیش میکشیم. این، نیایش است، اما نیایشی که در آن، وامدار آرزوهای خرد و خام خویشتنیم و آنگاه که آسمان به حکمت، مهر سکوت بر لب میزند، ما زمین و زمان را به هم میبافیم و بر اصل نیایش میشوریم؛ غافل از آنکه سودای ما از ابتدا بر پایهای سست بنا شده بود.
دوم: مرتبت رضا؛
گذار از وادی نخست به این منزل، نه تغییر لحنی ساده، که انقلابی شگرف در بنیان وجود است. اینجا نیز آدمی نان و آب میخواهد، اما دیگر این خواستن، تمامی ساحت جانش را به تسخیر درنیاورده است. او به ادراکی عمیقتر رسیده است: حاجات زمینی را در امتداد رضایت آن یگانه میجوید. میداند که گرچه بار هستی را از او میطلبد، اما مقصد، خود اوست، نه انبانهای پر از متاع آرزو. این، بلوغ روح است و در حدیث است خداوند به موسی وحی کرد: ای موسی! هر چه نیاز داری از من بخواه، حتی علوفه گوسفند و نمک خمیرت.
سوم: مقام بیطلبی یا طلب استغنا؛
یافتن این قله، عبور از هزارتوی نفس و رسیدن به فراخنای حیرت است و اینجا صائب، آن کیمیاگر کلمات و آن رازدار لحظههای ناب عرفان، پرده از این راز شگرف برمیگیرد و این چنین مومنانه، سرود بینیازی سرمیدهد:
دیده سیر و دل بی مدعا داریم ما
آنچه می باید درین مهمانسرا داریم ما
در این افق سرشار از اصالت، سالک عاشق دیگر کاسه تمنا به دست نمیگیرد. او به پارادوکسی قدسی دست یافته است: آنجا که دست خواهشهای نفسانی از دامن کمالات بزرگ کوتاه است، دلی که از هر ادعا و طلبی تهی گشته، ناگهان خود را صاحب تمام آن کمالات مییابد. این همان معمای شکوهمندی است که صائب در جای دیگر چنین به تصویرش میکشد:
آرزوهایی کز او دست تمنا کوته است
جمله را دارد دل بی مدعا بر روی دست
سهل باشد عشق اگر از خاک بردارد مرا
مور را بخشد سلیمان نیز جا بر روی دست
آری، در این مقام بیطمعی، دیگر تجارتی در کار نیست. آنگاه که انسان در پیشگاه حقیقت محض، به خضوعی مطلق میرسد و ندای «ادعونی» را نه از سر نیاز، که تنها از سر عبودیت لبیک میگوید، عشق خود به کار میآید؛ این مور ناتوان وجود را به لطف، از خاک برمیگیرد و بر تخت سلیمانیش مینشاند. نیایش، پرواز به سوی این یکپارچگی روح است؛ آنجا که دست شستن از خواستن، عین رسیدن به همه چیز است.
اما معمای نهایی نیایش اینجا رخ مینماید: آدمی که با نیاز سرشته شده، چگونه میتواند بیهیچ خواستهای دعا کند؟ و باز این صائب است که ظریفترین گره را میگشاید: یگانه طلبی که در این ساحت پاک شایسته است، طلب رهایی از خود طلب است. آری، دستها را بالا میبریم، اما نه برای خواستنی دیگر، بلکه برای تمنای آنکه دیگر تمنایی نباشد.
بر ندارد هیچ کس بی مدعا دست دعا
از دعا صائب دل بی مدعا دارد امید
و این غایت سلوک است: دعا برای رسیدن به دلی بیادعا. اینجا، خود نیایش، ابزاری میشود برای شکستن بت نفس و رسیدن به آن ساحل آرام استغنا.
و اما فاصله میان وادی دوم و سوم…
این دیگر بحث کاغذ و قلم و ذهن نیست. این حکایت پای برهنه بر ریگزار داغ دویدن است. اینجا سخن از سنجش و مقایسه دو مقام نیست، سخن از یک انقلاب است. یک زیر و رو شدن.
رسیدن به منزل دوم، به آنجا که هم نان بخواهی و هم لبخند صاحبخانه را، یک پوست انداختن ساده نیست. یک سوختن است و از خاکستر خود دوباره قد کشیدن. انقلابی است در عمق جان که گاه خیالش نیز برای آنان که طعمش را نچشیدهاند ناممکن است. حکایتی است که تنها مسافران رسیده از طعم آبش برای هم میگویند. دیگران فقط وصف تشنگی را میشنوند. آری گفتهاند عافیت دنیا و آخرت را بخواه. و این دعای خوبان است. دعای آنان که هنوز خاک را و حرمت نان را از یاد نبردهاند.
اما منزل سوم…
اگر دومی رخ دهد، سومی خود به دنیا آمده است. سومی، همان دوم است که چشم باز کرده و افق را دیده است.
منزل دوم، ساختن قصری باشکوه است با دستان خویش و تقدیم کلیدش به معشوق. اما منزل سوم، آن است که بفهمی تو و قصر و دستانت، همگی از آن معشوق بوده اید از ازل.
اگر دومی فتح یک قله است، سومی آموختن پرواز از فراز همان قله است.
دومی داشتن جهانی زیباست در رضای او. سومی دیدن این حقیقت است که تو خود ذره ای از جهان زیبای اویی.
اینجاست که خواستن، رنگ میبازد. نه چون چیزی نمیخواهی، که چون به سرچشمه همه خواستنیها رسیدهای. اینجا دیگر جهان بینی نیست، جهان بودن است.
یادداشت از: آیت الله احمد مبلغی، استاد حوزه و دانشگاه
انتهای پیام/













